تبليغاتX
نم نم تا عشق
قدر مادرهامون رو بدونیم
داشتم برای آزمون می رفتم اصفهان.(که برا همین یه مدت نبودم و نتونستم آپدیت کنم و معذرت می خوانم)یه آقا و خانم (فرهنگی به نظر می رسیدند)بهمراه دو فرزندشون چند ماهه و 2 ساله.درست صندلی جلویی من نشستن.خانم با بچه هاش صندلی جلوی من و صندلی کنار اونا آقا نشست.
دختر بچه چند ماهه می خندید اونطور که صدای خندش بلند بود.
پسر بچه 2 ساله هم آروم با خواهرش بازی می کرد.
اتوبوس راه افتاد. چشمتون روز بد نبینه.این دختر بچه شروع به گریه کرد. اونم چه گریه ای مگه گریه اش بند می اومد.
بیچاره مادرش فقط تکونش می داد و نازش رو می کشید.اینجارو ببین.اونجا رو ببین.عزیزم !گلم !گریه نکن.
خلاصه اش کنم ساعت 5 عصر که راه افتادیم تا ساعت 12 شب (شایدم دیرتر)چند لحظه هم بچه رو از بغلش پایین نگذاشت تازه غرو لند های اون یکی بچه اش هم بود. همون موقع پسر بچه برای دومین بار از باباش آب خواست.باباهه رفت آب آورد بچه نخورد گفت نمی خوام .یکی دیگه بیار.همون موقع صدای شطرق بلند شد بچه آخه تو چی می گی؟
حالا بیا و درستش کن. دو تا بچه باهم صدای گریه سر دادند..من که از خنده روده بر شده بودم.هرچند دلمم برا خانومه می سوخت.
خانومه هم شو هرش رو دعوا می کرد که بچه رو چرا می زنی؟خودت می گی یچه! بچه است دیگه نمی فهمه.
بعدشم هردو بچه رو بغل کرد و با چه مصیبتی آرومشون کرد.
من اصلا قصد ندارم بگم کدوم کارشون درست بود و کدوم غلط.
فقط می خواستم دریای صبر و از خود گذشتگی مادر هارو بیان کرده باشم.

که برا بچه هاشون نه خسته می شن. نه عصبانی.نه کینه ای.و نه هیچ چیز دیگه ای.انگار فقط اومدن که خودشون رو وقف بچه هاشون کنن. شما چی می گید؟؟؟؟؟؟



2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط اولدوز  |