تبليغاتX
نم نم تا عشق
من نگاهم به نگاهت نگران است،
آسمان من دلم گرفته است! آسمان من دلم تنگ است! آسمان من نگاهم به نگاهت نگران است! تو مرا مي فهمي؟ تو مرا مي بيني؟ آسمان تو کجايي؟همه خوبان در تو اند ،تو کجايي؟ انتهايت را من هيچ نمي دانم!بلنداي قامتت را تصور نمي توانم. آسمان تو مرا مي بيني؟ خوب مي دانم ماه ، خورشيد ، ستاره،به دامان تو مي آرامند،! ليکن می پرسم، راست بگو! بچه بودم، پرسيدم:خدا کجاست؟ پس چرامن نمي بينم؟ مادرم گفت: او آنجاست ،در آسمان او تو را مي بيند/.. آسمان! راست بگو! خدا آنجاست؟ تو او را مي بيني؟ من نگاهم به نگاهت نگران است: من تو را مي فهمم!تو مرا مي فهمي؟ تو دروغ را مي فهمي؟ از دورويي هيچ مي داني؟ تو حسادت را، تهمت را و کلک را مي فهمي؟ هيچ از خودخواهي ،چيزي مي داني؟ هيچ از دل شکستن ،دل بريدن، فقر و غنا ،پول به گوشت خورده است؟ من نمي دانم، من نگاهم به نگاهت نگران است، ليکن، من اگر جاي به جايت داشتم ،پشت مي کردم به جهان نيرنگ تا نبينم هيچ، جز يکرنگي.
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 17:27  توسط اولدوز  |