آشنا
آشنایی به دیدارم آمده است.
آشنا خوب می شناسدم
و من غرق نگاهش
در پی خاطره ای تار و مات می گردم
او کیست؟
او چیست؟
دلداده ای بی ریا؟
دلبرده ای بی توقع؟
هر که هست!
هر چه هست!
خدایا تنهایش مگذار
* تو این بازار بی مهری بدیدار تو شادم
تو شادم کن که سوز غم بر آمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب
صدایت می کنم اما رسی آیا بدادم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
ز سوز عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:26  توسط اولدوز
|