بایرامیز مبارک
تازا ایل بایرامی هامیزا مبارک اولسون
2
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:23  توسط اولدوز
|
خدایا
خدایا به من بیاموز که بی یاد تو دمی حق زیستن ندارم
بی تو دمی توان زیستن ندارم
و بی عشق تو شوقی برای زیستن ندارم
پس با من باش!
تا ابد! تا ابد!
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:51  توسط اولدوز
|
spring
The spring comes stealthy; our hearts hear kind call from nature.
Nature calls and invites us to smile.
Smile to unit-color, smile to green color, smile to truth,
Forgive what had happened and had made you upset.
Forgive evil, and hope to kindness.
Remember your friends that have forgiven.
Spring is coming and inviting us to help each other.
Spring is our guest, and we are guests for spring.
Spring loves nature and what is in.
Then spring loves me, you, and the entire human.
It’s raining and living and kindness grow with it.
Then it isn’t prepared to be inattentive.
THE SPRING CALLES US, HEAR WHAT SHE WANT TO SAY?
◘ WITH BEST WISHES FOR YOU IN NEW YEAR◘
✏ ÜLDÜZ
♥♥♥♥♥♥
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط اولدوز
|
شعری از قیصر امین پور
دردواره
دردهای من جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
من تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است.
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:44  توسط اولدوز
|
آشنا
آشنایی به دیدارم آمده است.
آشنا خوب می شناسدم
و من غرق نگاهش
در پی خاطره ای تار و مات می گردم
او کیست؟
او چیست؟
دلداده ای بی ریا؟
دلبرده ای بی توقع؟
هر که هست!
هر چه هست!
خدایا تنهایش مگذار
* تو این بازار بی مهری بدیدار تو شادم
تو شادم کن که سوز غم بر آمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب
صدایت می کنم اما رسی آیا بدادم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
ز سوز عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:26  توسط اولدوز
|
سر بر سجده می گذارم مقابل آستان دوست!
سر بر سجده می گذارم مقابل آستان دوست!
با چشمان اشکبارم-
نگاه منتظرم-
دستان نیازمندم ترا جستم و نیافتم!
صدایت زدم صدایی نشنیدم
فریادت زدم.فریادی نشنیدم
خیره بر دوردستی تاریک بودم و غافل که تو اینجایی!
فریادی نشنیدم غافل که آنقدر پایین آمدی که در گوشم نجوا کردی.
تو صدایم کردی و من نشنیدم.
تو را ندیدم غافل که تو آنقدر نزدیکی که مبرا از دیدنی.
درست مثل خود آدم که خود را نتواند دید.
تو در وجود منی و در دورترین بیکران تصور ناشدنی!
تو
معنای بودنی!
تو یکپارچه حضوری!
تو در منی و من در تو!
تو بالاترینی و من از فیض تو معنای وجود می گیرم.
تو
توبخشش مطلقی و من از تو لیاقت هستی گرفته ام.
تو عاشقی معشوقی.نه تو عمیق ترین معنای عشقی!
تو واقعی ترین خیالی و خیال انگیز ترین واقعیت!
تو مهربانترین وجودی!.
و بیگمان زیباترین!
2
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:37  توسط اولدوز
|
فرموده امام علی (ع)
دنیا خوابی است و فریفته شدن به آن مایه ی پشیمانی است .
فرموده امام علی (ع)
2
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:23  توسط اولدوز
|
رقص آرام
ساعت یک نیمه شب است و من خستم چشمام داره بسته می شه!چیزی که باعث می شه بشینم و بنویسم فقط شور نوشتنه!
روی کاناپه تقریبا به حالت نیمه خواب بودم و داشتم فکر می کردم که زندگی ما آدما چقدر کوتاهه!آنقدر کوتاه که فاصله مرگ و تولدمون روبا اندک زمانی فاصله می شه بخاطر بیاریم.
اما سوای مرگ و حکایت عجیب اون چیزی که همیشه در ذهن منه اینه که ما آدما فقط و فقط یکبار زندگی میکنیم.
یا به آرزو هامون می رسیم یا نمی رسیم.
یا خوشبخت می شویم یا نمی شویم.
یا به آرامش می رسیم یا نمی رسیم.
و به عبارتی فیلسوفانه یا به کمال می رسیم و یا نمی رسیم.
جای هیچ تکرار و جبرانی نیست.
خیلی از انتخاباتمون فقط یکباره!انتخاباتی که در سرنوشتمون تاثیر داره؟
و هر خطایی شاید جبران ناپذیر باشه.
خیلی از عزیزانی که لحظه ای ندیدنشون برامون آخر دنیاست. بلاخره ازمون جدا می شن.
یا ما ازشون جدا می شیم.
و این کار دنیاست.
خیلی از عزیزانی که زندگی مون به اونا بنده پس از مدتی می شن عزیزان رده دوم.مثل مامانامون که زندگیشون خانوادشون بوده و الان ماییم .
مثل عروسکام سمیرا-المیرا که دوران بچگیم دنیای من بود و الان مدتهاست که تو کمده و من اصلا سراغی ازشون نمی گیرم.
یا مثل دوستای دوره کودکی که الان هرکدومشون سراغ سرنوشتشون رفتن و از هم خبری نمی گیریم.
و......!!!!
شعر زیر برایم ایمیلی بود که از نوجوانی سرطانی است که در آن نوشته شده 6 ماه دیگر زنده نیست.
به امید شفا یا لااقل به امید آرامش او و امثالش.
> رقص آرام
>
> This is a poem
>
> این شعر توسط یک نوجوان متبلا به
> سرطان نوشته شده است.
> written by a teenager with cancer.
>
> She wants to see how many
> people get her poem.
>
> او مایل است بداند چند نفرشعر او
> را می خوانند.
>
> It is quite the poem. Please pass it on.
> این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای
> دیگران هم
ارسال
کنید.
>
This
> poem was written by a terminally ill young girl in a
> New York
> Hospital
> این شعر را این دختربسیار جوان در
> حالی که آخرین روزهای زندگی اش را
> سپری می
> کند در بیمارستان نیویورک نگاشته
> است
> It was sent
> by
> و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان
> فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد
> از شعر را
> نیز به دقت بخوانید
>
>
>
> a medical doctor - Make sure to read what is in the closing
> statement
> AFTER THE POEM.
>
>
> *SLOW DANCE*
> *رقص آرام*
> Have you ever
> watched kids
>
>
> آیا تا به حال به کودکان نگریسته
> اید
>
>
> On a
merry-go-roundی
>
> در حالیکه به بازی "چرخ چرخ"
> مشغولند؟
>
>
> Or listened to
> the rain
>
>
> و یا به صدای باران گوش فرا داده
> اید،
>
>
> Slapping on the groundی
>
>
> آن زمان که قطراتش به زمین برخورد
> می کند؟
>
>
> Ever followed a
> butterfly's erratic flightی
>
>
> تا بحال بدنبال پروانه ای دویده
> اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به
> چپ و راست
> پرواز می کند؟
>
>
> Or gazed at the sun into the fading
> nightی
>
>
> یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته
> اید، آن زمان که در مغرب فرو می
> رود؟
>
>
> You
better slow
down.
>
>
> کمی آرام تر حرکت کنید
>
> Don't dance so
> fast.
>
>
> اینقدر تند و سریع به رقص
> درنیایید
> Time is short.
>
>
> زمان کوتاه است
> The music won't
> last
>
>
> موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
>
> Do you run through each day
>
> On the
> flyی
>
>
> آیا روزها را شتابان پشت سر می
> گذارید؟
> When you ask How are youی
> آنگاه که از کسی می پرسید حالت
> چطور است،
> Do you hear the
> replyی
>
>
> آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
> When the day is done
> هنگامی که روز به پایان می
رسد
> Do you lie in your
>
bed
>
>
> آیا در رختخواب خود دراز می کشید
> With the next hundred chores
> و اجازه می دهید که صدها کار
> ناتمام بیهوده و روزمره
> Running through
> your headی
>
>
> در کله شما رژه روند؟
> You'd better slow down
> سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب
> کنید.
> Don't dance so
> fast.
>
>
> اینقدر تند و سریع به رقص در
> نیایید.
> Time is short.
> زمان کوتاه است.
>
>
> The music won't
> last. موسیقی دیری نخواهد پائید
> Ever told your child,
> آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
>
> >
> We'll do it
> tomorrowی
> "فردا
این کار را خواهیم
کرد"
>
>
> And in your haste,
> و آنچنان شتابان بوده اید
> Not see
> his
>
>
> که نتوانید غم او را در چشمانش
> ببینید؟
> sorrow؟
>
> Ever lost touch,
> تا بحال آیا بدون تاثری
> Let a good
> friendship die
>
>
> اجازه داده اید دوستی ای به پایان
> رسد،
> Cause you never had time
> فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی
> ندارید؟
>
> or call
> and say,'Hi'
> آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط
> به این خاطر که به او بگویید: دوست
> من، سلام؟
> You'd better slow down.
> حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر
> شتاب
کنید.
> Don't dance
> so fast.
>
اینقدر تند
وسریع به رقص
> درنیایید.
> Time is short.
> زمان کوتاه است.
> The music won't last.موسیقی دیری نخواهد
> پایید.
>
> When you run so fast to get somewhere
> آن زمان که برای رسیدن به مکانی
> چنان شتابان می دوید،
> You
> miss half the fun of getting there.
> نیمی از لذت راه را بر خود حرام می
> کنید.
> When you worry and hurry
> through your day,
> آنگاه که روز خود را با نگرانی و
> عجله بسر می رسانید،
> It is like an unopened
> gift....
> گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری
> می نهید.
> Thrown away.
>
> Life is not a
> race.
>
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
> Do take it slower
>
کمی
آرام گیرید
> Hear the
> music
> به موسیقی گوش بسپارید،
> Before the song is over.
>
> پیش از آنکه آوای آن به پایان
> رسد.
>
عاشقانه
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست.
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست.
ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکی است درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
.
.
.
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
(فروغ فرخ زاد)
2
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:8  توسط اولدوز
|
روشنفکری-اسلام
چند روز پیش در دانشگاه جلسه ای تحت عنوان روشنفکری-اسلام و تناقض برگزار شد.
من اواسط جلسه رسیدم وارد که شدم با قشری از دانشجویان روبرو شدم که ظاهرشان کمی و شاید بسیار متفاوت از از اغلب ما بود.
ته صف نشستم تا برای ماندن ونشستن برای ادامه جلسه تصمیم بگیرم.
احساس کردم ترجیح می دهم که بمانم. این بود که صندلی ام را عوض کردم و به ردیف های جلو رفتم.
سخنگو سخن می گفت و دانشجویان کف می زدند.
احساس کردم که سوالات و اعتراضات بسیاری دارم ولی سوالات جمع آوری و وقت پرسش های شفاهی پر شده بود.
دختری دانشجو سوالش را بصورت شفاهی و با لهجه ای عربی بیان می کند:
آیا اسلام برای موارد ریزی مانند سن رای دادن حکمی مشخص نکرده است.چندین بار سوالش را مطرح می کند تا اینکه سخنران متوجه می شود و پاسخی با محتوای اینکه احکام اسلام کلی اند و باید استخراج شوند و جواب هم بله و هم نه است و این ها جواب می دهد.
لبخندی می زنم و سری تکان می دهم.آخر این چه سوالاتی است که این ها می پرسند.
پسری میکروفن به دست می گیرد و بحث خود را شروع می کند.
زمان پیامبر اکرم (ص) عصر جاهلیت بوده زنان در اوج خفقان بوده اند(لازم به ذکر است که از اوضاع عربستان صعودی معاصر مشخص است که بیش از 1400 سال پیش چه خبر بوده است.)در دورانی که زنان پس از مرگ شوهرانشان به اولادشان به ارث می رسیدند.پیامبر خود قانون ارث بردن زن را مطرح کرد.در آن دوران همینکه زن ارثی ببرد حتی به سهم نصف مرد نیز پیشرفتی بزرگ و برای مردم قابل قبول تر بوده است.ولی الحمدالله اکنون به ان درجه از عقلانیت و درک رسیده ایم که بتوانیم سهم مساوی را بپذیریم.(فکرم مشغول حق دیه می شود دیه زن نصف دیه مرد است چرا؟آیا این نمونه ای از نژاد پرستی با اعمال تبعیض جنسیتی نیست ایا این توهینی به زن محسوب نمی شود؟)
عده ای اندک (و البته من)کف می زنیم اینجا متوجه می شوم که اقلا تنها نیستم.
سخنگو با اوردن کلماتی مانند اینکه شما آز کجا این مطالب را روایت می کنید آینها که می گویید مسئله ای فرا تاریخی است نه تاریخی و غیره جوابی روشن نمی دهد پرسشگر اعتراض می کند که شما دارید با کلمات بازی می کنید و دست اخر جوابی نمی گیرد.
(یاد حرف برادرم می افتد که از استادشان نقل می کند که:
طرف رو می بینی 2 سال می ره .... بر می گرده مردم رو به توپ صحبت می بنده و دانشجوی دکتری ما بعد از 10 سال درس خواندن نمی تونه از چیزی که بدرستی اش ایمان داره دفاع کنه.
)
جلسه ادامه می یابد.
.
.
.
.
.
.
سخنران:ببینید مگر شما یا من که هستیم که روی حرف خدا حرف بزنیم خدا گفته دست دزد باید قطع شود باید قطع شود مگر ما که ایم که روی حرف خدا حرف بزنیم .بحث به مسایل سیاسی و جداسازی دانشگاه ها و غیره می رسد که من کاری با مسایل سیاسی ان ندارم.
برگه آی آماده می کنم زود سوالاتی را ثبت می کنم تا شاید وقت برای مطرش بشود.
(من نه برای گرفتن جواب برای سوالاتم که صرفا برای مطرح کردن آن نوشتم)
شما ااز قطع کردن دست دزد صحبت کردید آیا بخشش در اسلام به این صورت معنا می یابد آیا امر به معروف و نهی از منکرتان همین است.
آیا فکر نمی کنید صورت خشنی که از اسلم در دنیا مطرح می شود چه فجایعی را برای اسلام به بار می آورد.
از جداسازی دانشگاه ها صحبت کردید آیا این توهینی به مقام دانشجو نیست آیا دانشگاه چیزی جدا از اجتماع است؟ می خواهید اجتماع را هم جداسازی کنید؟.چرا به جای این کارها نحوه صحیح زندگی کردن را نیاموزیم و . . . .
می دانم که اینگونه افراد از قرآن و خدا و پیامیر برای خود سپری ساخته اند تا هر وقت کم آوردند پشت ّآن قایم شوند و بگویند چه گفتی؟ توهین کردی؟ تو دین و ایمان نداری. تو اینی تو آنی.
حقیقت هر چه هست همان است که هست و اگر نگرش ما به آن اشتباه است تقصیر حقیقت نیست.
2
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:49  توسط اولدوز
|
سخنی از شریعتی
نه من هرگز نمی نالم
قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد کنم
اگر نتوانستم سکوت کنم
خاموش مردن بهتر از نالیدن است.
(شریعتی)
2
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:30  توسط اولدوز
|
کاش
نمی گویم کاش ابن سینا-بیرونی-شریعتی-انیشتین-گالیله-بتهوون-مادام کوری-ادیسون و . . .
بودم کاش خودم بودم با نگرشی ژرف تر -امیدی فزون تذ-دلی گسترده ترو شاید پاک تر-پاهایی با رمق تر-دستهایی نیرومند ترو اراده ای بسیار قویتر و هدفی خالص تر.
اکنون تنها و شاید بی کس
در اعماق بهت و حیرت
به ناکجایی می اندیشم
که ابهامی سراسر شگفت به آن می رسد
و من نه در پی رفتنم و نه در پی ماندن
می خواهم که اگر می مانم با شکوه بمانم
و آگر می روم با آرامش بروم.
2
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:28  توسط اولدوز
|
خالی -خالی
نگاه_سرد
لبخند_قهقهه
آه_شوخی
روزنه_تاریکی
مانتو-کار-خارج-ادامه تحصیل
باشد؟باشد!
گریه_خالی
شعر_خالی
سلام_خالی
من_تو
خالی_خالی
من_تو
2
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:28  توسط اولدوز
|
آری نوشتن برای فراموش کردن است
چشمانی منتظر
قلبهایی شکسته
دستهایی نگران
می نگرند
می تپند
می جویند
و
قلمها می نویسند
روی کاغذ
نه
روی سیستم های مجازی
ذهنها خالی می شوندو دوباره لبریز.
باز دستها می نویسند تا ذهن خسته مجالی یابد و آرامشی
آری نوشتن برای فراموش کردن است.
یادم می آید هرگاه چیزی می نوشتم برای یاد آوری بوده .
یادم نرود چه خواهم خرید؟
یادم باشد فردا به او بگویم.
نه
جزوه های سر کلاس را می نوشتم تا نکات درسی را یادم نرود
شعرهایم را می نوشتم تا یادم نرود
خاطرات روزانه ام را می نوشتم
دفتر خاطراتم را از 7 سالگی ام دارم
اولین شعرم از از پنجم ابتدایی دارم
کفشهای من چه خوبه
حیف که یکم ملوسه
می دوام باهاش پاره می شه
به مادرم گفته می شه
کتکام خورده می شه
می دو ام باهاش دیگه نمی شه
می نوشتم از شور کودکانه ام
و اینک و تنها اینک نه از شور می نویسم و نه از غم نه از درد مردمان نه از سیاست نه از رفتن نه از ماندن و نه از هیچ.
می نویسم تا ذهن خسته ام تهی شود از هرچه در آن است از هر چه می آزاردش
تا فراموش کنم هر آنچه را که به یاد دارم.
(نوشتن بر ای فراموش کردن است نام یک وبلاگ است که من اتفاقی خواندمش)
2
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:12  توسط اولدوز
|
ANNA
آنا زمانی که بیست و چند سال بیشتر نداشت با داشتن سه پسر کوچک یکی شیر خوار دومی چهار ساله و دیگری 7 ساله بدلیلی نامعلوم میمیرد.هیچ کس بدرستی نفهمید که علت مرگ ناگهانی او چه بوده است.
آنا مادر بزرگ من بوده مادر بزرگی که هیچ وقت ندیدمش.چون پدر من آن کودک چهار ساله بوده است.
پدر بزرگ من آنموقع بدلیل مراقبت از فرزندانش ازدواج میکند.همه می دانستند که آن دو همدیگر را چقدر می خواستند.
بخصوص عشق آنای زیبا به شوهرش واقعا ستودنی بوده است.
آری شوهر آنا در سال 1338 ازدواج می کند و دیگر هیچ.
زندگی آغاز می شود:
.
.
.
.
سال 1384 پدربزرگ من سکته خفیفی کرده و در بیمارستان بستری می شود.
و همسرش همراه اوست.
او نیمه شب بیدار شده و از همسرش آب می خواهد ولی جای شگفتی است که او را آنا خطاب می کند.
شب بعدی و بعدی. تا زمانی که از بیمارستان مرخص می شود.
جالب اینجاست که او روز ها همسرش را خوب می شناخته ولی اندکی که رو به تاریکی می گذشته او را آنا
می خوانده.
او در تیر ماه 1386 روحش کنار روح آنا آرام گرفت.
2
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:18  توسط اولدوز
|