در سرسرای عشقش چو شمع می گریستم
تا آه دل ز افلاک تا ناکجا بردم
چو دیدگان فرهاد اشک از برم روان بود
هر جای دیر دل را فقط ز او نشان بود
دریای عشق دل را قایق نمی توان ساخت
گر نه عاشق مغلوب پیروز هر زمان بود
****************************************
*****************************
****************
******
*
یاسمن چشم در این منظره افکند دلش سوخت و سوی او سر فکند
شبنمم!آه تو از بهر چیست؟ تا من هستم بهر تو غمی نیست!
گفت شبنم ای پرستوی خیال! سوختم من در حسرت وصال
در حسرت دریای عشق مانده ام زین سبب شادی ز دل رانده ام
روی شبنم ز یاسمن اشکی رسید شبنم جاری شد و بر دریا چکید
زندگی مان را سرنوشتمان برایمان رقم می زند
در غروبی سرد یا ظهری داغ
در صبحی دل انگیز یا در شبی خاموش
دانسته یا ندانسته خواسته یا ناخواسته
به سرزمینی شاید از جنس نور
و شاید مبهم کده ای دور
ر ه می سپاریم.
چه سرنوشت مشترکی !
این یک تراژدی نیست!
این یک شعر عارفانه نیست!
این حقیقتی است تردید ناپذیر و تغییر ناپذیر!
و ما کجای این قصه عمیق فلسفی هستیم؟
نقش ما در این بازی پر هیاهو چیست؟
شاید که خوب بودن را بیاموزیم و خوب ماندن را.
و شاید بیاموزیم که خالقی زیبا منتظر ماست .
خالقی که زیبایی مطلق دارد نه زیبایی ظاهری!
و منتظر زیبا شدن ماست!
منتظر شکفتن ما!
انتظار عزیزترینمان را بی پاسخ نگذاریم!