آه آه از سکوت تا کی سکوت؟
می خواهم فریادی بر آورم
می خواهم فریاد برکشم فریاد خواستن ها و نخواستن ها
می ترسم از بغضی که نا بهنگام گلویم را بفشرد
و فریاد اعتراضم را نزاده در گلو خفه کند
من زن فریادم نه اهل سکوت
و چه سخت است پذیرفتن سکوت قبل از هر فریادی . . .
ای بلند مرتبه والا و ای زیبای مطلق آسمانی
چقدر دلم می خواهد بستایمت ترا که هر چه از خوبی دارم از تست و هر چه از بدی دارم از خودم
ای یگانه هستی بخش ای زنده پایدار
ای همیشه حاضر مهربان
طنین مهربانی ات را می شنوم
بوی رحمت و گذشتت را استشمام می کنم
حضور امید بخشت را می بینم
شیرینی و حلاوت با تو بودن را می چشم
می خواهم از تو که تابش مهرت را لحظه ای از من بر نگیری
حتی آنی حتی دمی. . .
دوستت دارم دوستم داشته باش
*دیده فرو بسته ام از خاکیان تا نگرم جلوه افلاکیان
شاید از این پرده ندایی دهند یک نفسم راه به جایی دهند
آن که در این پرده نظر یافته است چون سحر از فیض نظر یافته است *

سالها ترک درگه خدا کردم با تو زندگی با تو صفا کردم
با تو عشق و با تو عهد و با تو مست بی مروت من به تو وفا کردم
عشق را دست فلک سپردم از کف من خودم را بهر که فنا کردم
می برم ترا ز یادم ای یار بشتاب که من ترا رها کردم
تا رسم بر درگه حق و ال من خودم را با شرابی دوا کردم
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است *